تبليغاتX
نقش جهان
به مناسبت انتخاب اصفهان به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال 2006

انار میوه ی خوش طعم جنوب اصفهان است. از اواسط پاییز تا نزدیکی های عید فصل فروش این محصول ناب در شهرستانهای جنوبی اصفهان است.نکته جالب و درخوری که در این خصوص شایان ذکر است آن است که وقتی شما به یکی از باغات انار وارد می شوید ممکن است اناری که تناول می کنید مثل نبات شیرین باشد اما درختی آنطرف تر محصولی کاملا متفاوت و ترش داشته باشد.

در اواسط پاییز، باغات انار در جنب و جوش خاصی به سر می برد.پیر و جوان آستین بالا زده و با شور و حال زایدالوصفی مشغول برداشت محصولند.هنگامی که خسته می شوند هم کناری آرام نشسته و با تناول انار دانه درشت و شیرین و احیاناْ چایی دودی و قند پهلو خود را برای ادامه کار آماده می سازند.

انار اصفهان را می توان تا اواسط اردیبهشت هم در برخی باغات یافت اما نه بر شاخسار که در زیر خاک و در انباشتی از کاه.من در اواسط پاییز میهمان یکی از دوستان بودم و از آن همه لذت توانستم به اهدای تصویری شما را میهمان سازم. شمایل انار به هر صورت که باشد زیباست و در بسیاری از نقاشی ها به عنوان الگو استفاده گردیده است اما انار خندانی که بر شاخه لمیده باشد و شما را با چشمکهای دانه های درونی اش میهمان سازد چیز دیگری است. راستی اناری که بخندد یا نرم و شل باشد را هیچگاه نمی توان زیر خاک برد حالا شما هر استفاده ای می خواهید از این سطر اخر بفرمایید.

حسن ختام، با کسب اجازه از  وب سایت زیبای اصفهان ضمن معرفی شاعری از شعرای قدیم اصفهان، سفره دل شما را به شعری که در آن نامی هم از انار آمدهزمین می نمایم. گوارایتان.

علیرضا شفیعی

شاعر خوش قریحه اصفهان

گر بخوانی كتاب این بنده             روده بر می شوی تواز خنده

شفیعی

یكی از دوستان اصفهانی یك نسخه از كتاب فكاهی «لبخند فاتحی » را كه چاپ سال 1342 اصفهان می باشد برایم ارسال داشت كتاب مذكور كه شامل اشعار و قطعات فكاهی است از آثار علیرضا شفیعی متخلص به «فاتحی » است .

شفیعی در فروردین سال 1289 در شهر اصفهان متولد شده و فرزند شیخ محمد حسین گل بلبل می باشد . در سال 1300 به مدرسه فرهنگ وارد و در سال 1310 به علت ضعف چشم ترك تحصیل و به تحصیلات قدیمه روی آورده است . در سال 1342 به شغل منبر و وعظ وخطابه و مرثیه سرایی اهل بیت (ع) و تاسیس دبستان روزانه واكابر همت گماشت و در سال 1329 به سمت آموزگار عازم شهرستان ها شده و سپس از این شغل استعفا و باز به كار منبر و وعظ و خطابه روی آور گردیده است:

شب چله زمستان

شام یلدا شوهری با صد تعب             رفت منزل و پنج بعد از نصف شب

دربزد دق دق زنش بیدار شد             از غضب مثل سگان هار شد

پشت در آمد به غرغر گفت كیست             شوی گفتا باز كن مشدی زكیست

گفت تا این وقت شب بودی كجا             هر كجا بودی برو ای بیحیا

مثل تو هرگز نخواهم شوهری             هرزه گرد و خودسر و خیره سری

هستم از دست تو در رنج و ملال             می كنم شب تا سحر سیصد خیال

تو روی هرشب به بزم و عیش و نوش             دل مرا چون سیر و سركه پر ز جوش

گاه گویم رفته در زیر اتول             یا كه دعوا كرده با مشدی ابول

گاه گویم كرده دعوا با پلیس             در كمیسر گشته مهمان بر رئیس

شوی گفتا در برویم باز كن             بعد با من در دل آغاز كن

من دو ساعت زیر باران گشته تر             تا بكی غر غر كنی از پشت در

در چو وا شد شو زبیم انتقام             سرفرود آورد و گفتا السلام

زن بگفتا السلام و زهرمار             آمدی این وقت شب منزل چه كار

می ندانستی شب یلدا بود             اولین شب از شب سرما بود

امشب است آن شب كه مرد خانه دار             روی كرسی را كند پر از انار

امشب است آن شب كه در هر انجمن             هندوانه می خورند از مرد وزن

شربت و آجیر و آچار تو كو             پسته ترش و نمكدار تو كو

هندوانه كو چه شد نارنگیت             حال حق دارم زنم اردنگیت

هر كه امشب را كند چون مقبلش             لك زند در فصل تابستان دلش

شوی گفت اینگونه دل را پرمكن             اینقدر نق نق مزن غرغر مكن

شام یلدا حكم پیغمبر(ص) نبود            از نماز و روزه واجبتر نبود

گر نماز و روزه هم گردد قضا             می توان آری قضایش را بجا

گر نشد امشب شب دیگر بگیر             هر شب این هنگامه را از سربگیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:13  توسط حسین کرمانپور  | 

کوچه پشت مسجد امام

در کتاب « اصفهان زادگاه جمال و کمال»* در بخش معرفی شعرای اصفهان، فردی را معرفی کرده است که بد ندیدم به جهت تمدد روان دوستان کوتاهه ای از این فصل را در این پست بیاورم. امید که موجبات نشاط خوانندگان فراهم گردد.
حسین دودی شاعری بوده است درویش مسلک ومردمی و ملبس به لباس طلاب و هنگامی که از ناملایمات اجتماعی شدیداً متاثر می شده، به میخوارگی می پرداخته است تا لحظاتی آرام گیرد. اما در این احوال و از بخت بد،همواره به چنگ گزمه و محتسب می افتاده و برای اجرای حد و ارشاد روح، سر و کارش با حاکم شرع یعنی آقا نجفی معروف بوده است. آقا نجفی همیشه حسین را با لحنی شیرین و دلچسب نصیحت می نموده و از اعمال مناهی منع می نموده است.یکروز پس از اجرای حد( شلاق) به او خلعتی نو می پوشاند تا تکدر خاطر وی محو شود. حسین دودی عبا را برداشته و یکراست به شرابخانه می رود و مست شده به دست گزمه گرفتار می شود.آقا نجفی به محکمه می آید و حسین را با لباس ژنده و می زده و شنگول می بیند و قبل از هر چیز سراغ عبای خلعتی را می گیرد. حسین پاسخ می دهد:
جامهء نو به می ِ کهنه نهادیم گرو
که می ِ کهنه مرا بهتر از این جامهء نو
زاهدا ! بر من درویش میندیش و برو
کِشتهء ما وتو معلوم شود وقت درو!
روز دیگر هم آقا نجفی می بیند که حسین دودی دو خم می زیر بغل دارد.دستور می دهد آنها را بشکنند تا حسین مرتکب معاصی نشود.حسین دودی هم می گوید:
شیخ نجفی شکست پیمانهء می
تا شهرت او رسد به بغداد و به ری
گر بهر خدا شکست، ای وای به من
ور بهر ریا شکست، صد وای به وی
و بالاخره روزی دیگر رو به آقا نجفی می گوید:
زاهدا! من که به میخانه نشستم، به تو چه؟
ساغر و باده بود در کف دستم، به تو چه؟
تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟
من که شب تا به سحر، یکسره مستم، به تو چه؟
آتش دوزخ اگر رو سوی ما و تو کند
تو که خشکی، چه به من؟من که ترَستم( تر هستم)، به تو چه؟
تو اگر شیشه رندان بشکستی چه به من؟
من اگر توبه چند دفعه شکستم به تو چه؟
گفته بودی که به عالم شده رسوا دودی!
جان من هر چه بگفتی همه هستم، به تو چه؟


* نوشته نعمت الله میرعظیمی،نشر گلها، اصفهان-۱۳۷۹

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:43  توسط حسین کرمانپور  | 

در دو سوی پلهای خواجو و سی و سه پل که بنگری دو دالان تو در تو می بینی که اگر چه شاهکار معماری است،اما گویا پیام دیگری هم دارد که از شاهکار معماری بسی والاتر و بالاتر است.حال خود را در این فضای تو در تو تصور کن و آن معنا دوم را برگو!

در دومین پست،جواب پل مارنان بود.نرگس ها، قاصدک،مردی زیر باران،ژنرال و آقای بهشتی پاسخشان مقبول بود.اما جایزه ی این دوستان را بعداْ اعلام خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 1:33  توسط حسین کرمانپور  |